لانا304

روز سفید مه آلودی ست و بزرگراه تا آسمان خشکیده بالا می رود. چهار باند شمالی دارد و تو در باند سوم می رانی و ماشین ها جلواندو پشت سر و وطرف، اما نه خیلی زیاد و نه خیلی نزدیک. بالای سراشیبی که می رسی چیزی اتفاق می افتد و حالاست که دیگر ماشین ها بی عجله می روند. انگار خود به خود رانده می شوند. نرم با دنده خلاص بر آن سطح پایین می روند. همه چیز کند است و مه آلود و خشکیده و همه این ها حول کلمۀ انگار اتفاق می افتد. همۀ ماشین ها از جمله مال تو، انگار، بریده بریده حرکت می کنند، حضورشان را نشان می دهند یا خود را به رخ می کشند، و بزرگراه میان همهمۀ سفیدی امتداد می باید.
بعد حس و حال عوض می شود. سروصدا و هیاهو و شلوغی پشت سراند و تو که درد سنگینی را روی قفسۀ سینه ات احساس می کنی دوباره به زندگ کشانده می شوی.

بادی آرتیست/ دان دلیلو/ منصوره وفایی

تاکید از اصل متن است.

لانا 303

انسان موجود داستان سرایی است. اگر در رستوران ها، مجالس و سایر اماکن به حرف های مردم گوش دهید، به زودی در می یابید که صحبت های آنها اغلب به شکل داستان مطرح میشود. ما با تعریف کردن این حکایت ها با یکدیگر ارتباط برقرار میکنیم. آشنایی با داستان های زندگی مان باعث می شود خودمان را بهتر بشناسیم.
...
میتوان گفت به تعداد انسان های دنیا داستان زندگی وجود دارد، اما الگوهایی که این داستان ها از آنها سرچشمه می گیرند، انگشت شمارند.

........................
زندگی برازنده من/ کارول اس پیرسون/ ترجمه کاوه نیری

لانا302

انگار که نقاشی شکلی از جن گیری بود. ولی می خواست چه نحوستی را بیرون براند؟ دیرپاترین توهماتش را؟ یا به این خاطر به سراغ نقاشی رفته بود که این واقعیت را فراموش کند: ما به دنیا آمده ایم که زندگی کنیم ولی در عوض می میریم. ناگهان در هیچ گم شد، در آوای تک سیلابی­ یی که "هیچ" از "نیستی" کمتر داشت. گم شد و مثل ذره ای بر امواج سوار شد و وحشت در وجودش رخنه کرد. فکر کرد هیچ چیز بدون  مخاطره نیست، هیچ چیز، هیچ چــیــز ـــ هیچ چیزی نیست که نتیجه ­ی معکوس ندهد، حتا کشیدن نقاشی های مسخره!
وقتی نانسی درباره­ ی کارش پرسید در جواب گفت دچار "عقیمی زیباشناختی برگشت ناپذیری" شده.

یکی مثل همه/ فیلیپ راث/ پیمان خاکسار
تاکید از من است.

لانا 301

باغبان اگر در آینۀ نهال، شاخسار سر به آسمان کشیدۀ درخت را نبیند که باغبان نیست.


.....................
سقای آب و ادب/ سید مهدی شجاعی

لانا 300

خداوندا!
در این برهوتِ عاطفه؛ هر که را تتمه دلی برای مهر ورزیدن هست، گرامی بدار و سرش را به سنگ جفا آشنا مکن.

.....................................
مناجات/ سیدمهدی شجاعی

لانا 299

خداوندا!
دین فروشان را دنیا ده تا دست از سر دین بردارند.

.....................................
مناجات/ سیدمهدی شجاعی

لانا 298

دختر است و پدر...
دختر تنها در دستهای پدر است که رشد می کند و می بالد.
غذای دختر، خنده ی پدر و عزای دختر، اندوه پدر. چشم و دل دختر به لبها و ابروان پدر است...

.....................................
خدا کند تو بیایی/ سیدمهدی شجاعی

لانا 297

معمولاً رجز خواندن در میدان جنگ، ویژۀ خاصّان و بلندرتبگان اجتماع بود و عوام نوعاً از رجزخوانی بی نصیب بودند.
از افتخارات سپاه امام حسین(ع) در کربلا همین بود که از خواص و عوام، هر دو، در میدان رزم عاشورا رجزهایی روایت شده است. این از آن رو است که همۀ آنچه در خواصِّ یاران حضرت مایۀ افتخار شمرده می‏شد، وابستۀ ارزش های معنوی و شرافت روح ایشان بود.


........................
مردان و رجزهایشان/ سیدمهدی شجاعی

* البته این انتخاب از مقدمه؛ نوشته سیدابوالقاسم حسینی ست.

لانا296

سكوت مرموزي كرد. ذرات ملتهب آشفتگي، مثل شرجي و نور مهتاب، خيمه زده بود در اطراف. چيزي روي قلبم سنگيني مي‌كرد. حال كسي را داشتم جفا ديده. نتوانستم در دل نگه دارم، گفتم: "حالا انشايمان را بجاي آنكه در مسجد بخوانيم در مجله مي‌نويسيم. اميدواريم ديگر براي اين يكي سيلي‌مان نزنيد."
گفت: "منظورت را نمي‌فهمم."
گفتم: "دوران مدرسه براي بچه‌ها دوران عجيبي است. آدم از بعضي معلم‌ها مي‌ترسد، از بعضي نفرت پيدا مي‌كند، و به بعضي عشق مي‌ورزد. من به شما ارادت عجيبي داشتم. انتظار نداشتم شما را در ساواك ببينم."
گفت: "به جده‌ام زهرا من ساواكي نيستم."
"به جده‌ام ..."! چه فلاكت غريبي در اين كلمات بود. ديگر هيچ چيزي از اين خداي كاغذي سر پا نمانده بود. گفتم: "پس آنجا چه مي‌كرديد؟"
گفت: "سرهنگ همشهري ماست. رفته بودم سري بزنم."
فايده‌اي نداشت. چرا بايد بيش از اين ويرانش مي‌كردم؟ كه از او اعتراف مي‌گرفتم؟ و مگر اين همان كاري نبودكه ساواك با ديگران مي‌كرد؟

چتر و گربه و ديوار باريك/ رضا قاسمی

لانا295

وقتی داشت از اتاق خارج می شد میلیسنت گفت: "واقعاً معذرت می خوام. درد آدم رو خیلی تنها می کنه." دوباره شکیبایی اش را از دست داد و دستانش را روی صورتش گذاشت و بعد به هق هق افتاد: "خیلی خجالت آوره."
"اصلاً هم خجالت آور نیست."
گریه کنان گفت: "چرا هست. این که نمی تونی از پس خودت بر بیای، این نیاز مزخرف به تسلی داده شدن..."
"تو چنین شرایطی هیچ کدام از این ها خجالت آور نیست."
"اشتباه می کنی. نمی دونی. وابستگی، درماندگی، انزوا، وحشت، تامام این ها ترسناک و خجالت آورند. درد باعث می شه از خودت بترسی. بیگانگی کاملش خیلی برام ترسناکه."

یکی مثل همه/ فیلیپ راث/ پیمان خاکسار

*تاکید از من است.


لانا294

زمان انگار می گذرد. جهان با لحظه لحظه واشدنش حادث می شود و تو می ایستی تا نگاهی بیندازی به عنکبوت چسبیده به تارش. شتاب نور است و حس اشیاء با پَرهیب مشخص و پرتوهای پرتلالوی جاری خلیج. تو مطمئن تر می شوی کیستی، در یک روز آفتابی تند، بعد از توفان، وقتی خودآگاهی در کوچکترین برگی که می افتد فرو می رود. باد در کاج ها صدا می کند و جهان در وجود می آید، بی برگشت، و عنکبوت بر تارِ در باد جنبانش سوار است.

بادی آرتیست/ دان دلیلو/ منصوره وفایی


لانا293

اگر ترس زائيده‌ي ناآگاهي به چيزهايي است كه در اطراف‌مان مي‌گذرد، بايد بگويم "نوشتن" تنها چتري است كه زير آن احساس ايمني مي‌كنم؛ چتري كه زير آن واقعيت‌ها خودشان را برهنه مي‌كنند.

چتر و گربه و ديوار باريك/ رضا قاسمی

لانا292

تو صفحات یکشنبه را جدا می کنی. بی نهایت خط چاپیِ یکجور هست و آدم هایی که جایی در کلمات زندگی می کنند و واقعیت غریب کاغذ و جوهرِ درون آن. و جوهر یک هفته ای توی خانه نشت می کند و وقتی به صفحه ای نگاه می کنی و خطی را از خط دیگر تشخیص می دهی، بنا می کند تو را به درون خود کشیدن. آدم هایی هستند که آن سر دنیا شکنجه می بینند. آن ها که به زبان دیگری حرف می زنند و تو، کم و بیش، بی اختیار با آنها به گفت و گو می نشینی تا این که متوجه می شوی این کار را می کنی و بعد دست نگه می داری. همان وقت هر چه را جلوت باشد می بینی؛ مثل آب میوۀ نیمه پری توی دست شوهرت.

بادی آرتیست/ دان دلیلو/ منصوره وفایی


لانا291

بوی تنباکو برای زن خوشایند بود. قسمتی از شناختش از تن مرد بود. بوی مرد بود. ته ماندۀ دود و عادت ترک نشده، بُعدی درشب. موهای مجعد خاکستری سینۀ مرد و دهانش مزه تنباکو داشت. همان مرد بود، در تاریکی، سیگارها و حرف زدن های توی خواب و هزار چیز گفتنی و نگفتنی دیگر.
اما این یکی مال مرد نبود، مویی که زن توی دهانش پیدا کرده بود. لابد کارگرها از توالت که می آیند دست هایشان را می شورند. نان تست مرد بود، اما زن تقریباً نصفش را خورده بود. قهوۀ مرد بود....تلفن مرد بود. پرنده های زن. گنجشک ها تخمه های آفتاب گردان را نوک می زدند. مو مال کس دیگری بود.

بادی آرتیست/ دان دلیلو/ منصوره وفایی

**واقعاً ارزش خواندن و چندباره خواندن دارد این رمان کوتاه!


لانا290

آگاهی نسبت به زندگی، برتر از خود زندگیه، علم به قوانین شادی از خود شادی برتره – این چیزیه که باید باهاش مبارزه کرد. و من این کارو میکنم. اگه فقط همه بخوان، میشه تو یه لحظه، همه چیزو درست کرد.

و من به دنبال اون دخترک کوچولو رفتم.... و خواهم رفت و خواهم رفت ....


رویای یک مرد مضحک/ فیودور داستایوسکی/ وحید مواجی

تاکید از من است.

لانا 289

زینب: هیچ‌چیز به اندازه چشم‌ انتظاری، توان‌فرسا و طاقت‌سوز نیست.

آن هم انتظار مسافری که هیچ زمانی را برای آمدنش، معین نکرده است. اگر بدانی که یک روز صبح... در باقی اوقات شبانه‌روز، کمی آرام و قرار می‌گیری.

اگر گفته باشد که صلاة ظهر، بقیۀ نمازهایت را با حضور قلب می‌خوانی. اگر شنیده باشی که گرگ و میش غروب، از انتهای یک غروب تا ابتدای غروب دیگر، به هزار کار، غیر انتظار می‌رسی.

اگر یقین کنی که خروس‌خوان سحر، گاه آمدنش را مژده خواهد داد، فقط تا سحر، ستاره می‌شماری و تا شام دیگر، ستاره‌ها را به دست خورشید می‌سپاری.

اگر نشانی از ظهور، در گاوگُم شبانگاهان گذاشته باشد، دست از سر روز برمی‌داری و آفتاب را به حال خودش وامی‌گذاری.

انتظار! انتظار! انتظار!

چه می‌شد اگر خدا تو را نمی‌آفرید؟!


..........................
کرشمۀ خسروانی
/ سیدمهدی شجاعی

لانا 288

اگر میوۀ کال را از درخت بچینی، به باغبان زیان نمی‏رسانی، خودت زیان می‏بینی که خوردنش را نمی‏توانی.

.........................
کرشمه خسروانی/ سیدمهدی شجاعی

لانا 287

معاویه: چانه زنی های ابوهریره را هم که مشاهده کردی! ماهی سه هزار سکه طلا فقط برای یکی از صدها جاعل حدیث.

یزید: (با تعجب و وحشت) صدها؟

معاویه: بله. این‏ها را می‏گویم که راه و رسم هزینه کردن بیت المال را بفهمی. برای این‏که بتوانی بدون دغدغه در حوض شراب غوطه بخوری و از زن و سگ و میمون لذت ببری، باید رعایایی کاملاً احمق داشته باشی. و برای رساندن مردم به حماقت مورد نیاز، باید بی پروا هزینه کنی. از ریخت و پاش نترسی. ارث پدرت که نیست. مال مردم را صرف تحمیق خودشان می‏کنی. و چه بهتر از این؟ که مال مردم صرف خودشان شود؟ ولی این، مهم‏ترین وجه مسأله نیست. که به عکس، ساده ترین وجه آن است. بخش اعظم این هزینه در قلک تاریخ پس‏انداز می‏شود، تا هم خودت برای همیشه محبوب بمانی و هم دشمنانت در تاریخ، منفور و بدنام رقم بخورند.
و امّا اگر این پول، صرف تحمیق مردم نشد، چه می‏شود؟

یزید: ذخیره می...

معاویه: نه عزیزم. نه گوساله جانم. (به رفیق) انگار آن معجونی که برای تحمیق مردم ساخته ایم، این پسر همه را یک‏جا سر کشیده! اگر این پول را این‏جا هزینه نکنی، چند برابرش را باید صرف خاموش کردن آتش کنی، صرف سرکوب کردن قیام ها، فرو نشاندن فتنه ها، ساختن زندان‏ها، کشتن آدم‏ها و ...


.........................
کرشمه خسروانی/ سیدمهدی شجاعی

* تأکیدها از من است، و چه قدر خوب گفته؛ انگار نسخه ای برای اکثریت حاکمان ظالمان، پیچیده!

لانا 286

معاویه: یعنی تو نمی‏فهمی که وقتی برای پیاز عکّه حدیث بسازی، آن احادیث دیگر را که این‏همه برایش هزینه پرداخته ایم، تضعیف می‏کنی؟! یعنی تو نمی‏فهمی که با این طمع و حماقت، حیثیت خودت، هم احادیثت، هم ما و همۀ دودمان ما به باد می‏رود؟!

ابوهریره: حیف که نانم دست توست. والّا می‏گفتم که تو نمی‏فهمی.

معاویه: (دندان می‏ساید) حقّا که از من بی حیاتری! ... دوست دارم ببینم چه جوابی از آستین حماقتت درمی‏آوری؟!

ابوهریره: حیف که تو در جایگاه امارت و خلافتی وگرنه می‏گفتم: مگر لباس تو را تن کرده ام که از آستینش... نه. منصرف شدم. و اما جواب:
تو با این که پایه های حکومتت، بر حماقت مردم استوار است، هنوز نمی‏فهمی که این مردم چقدر خرند... و حرص می‏خوری که مبادا مردم از این حدیث، پی به جعلی بودن باقی احادیث ببرند.
اگر این عوام کالانعام، یک درصد هم احتمال خطا می‏دادند، باید لااقل یک پیاز از آن همه خروار، ته انبار می‏ماند. نه این که بین خودشان هم دست به دست به چند برابر قیمت، معامله کنند، به امید این‏که ثواب بیشتری ببرند.


.........................
کرشمه خسروانی/ سیدمهدی شجاعی

لانا 285

چه درست بود این مثل اهل بادیه که:
سگ شکاری را به دندان تیز می‏سنجند نه به دهان باز. یعنی نبین که چقدر پارس می‏کند، ببین که از شکار چه می‏آورد!

.......................
کرشمۀ خسروانی/ سیدمهدی شجاعی

لانا284

آدمی، هر که باشد، همیشه و همه جا می خواهد آن کاری را بکند که دلش می خواهد... این کار به هر صورت چیزی را که برای او عزیز و بی نهایت مهم است برایش محفوظ می دارد، یعنی شخصیتش و فردیتش را.

یادداشتهای زیرزمینی/ فیودور داستایوسکی/ خشایار دیهیمی

لانا 283

آخر ذی الحجه، علم و کتل های «تکیه» را بر پا می کنیم. آب و جارو، آماده کردن ظرفها برای ده شب عزاداری.
چند روز مانده به محرم باید شروع کنیم به تمرین تعزیه ای که هر ساله از شب اول اجرا میشود. مشکل هم درست از همین نقطه آغاز می شود. از همین لحظه ی انتخاب «نقش».


..................................................
"سلام بر روی خداوند
" از "خدا خانه دارد"/ فاطمه شهیدی

لانا 282

انار ترک خورده بر سر شاخه...‏


لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گل ها انار شد؛ داغ داغ .هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.
خون انار روی دست
لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.
مجنون
به
لیلی اش رسید.

خدا گفت:
راز رسیدن فقط همین است.
کافی است انار دلت ترک بخورد
.





........................................
لیلی نام تمام دختران زمین است/ عرفان نظرآهاری