لانا 251

سپیده‌ی سعادتی نودمیده، که از اعماق روح آبلوموف برآمده بود چهره‌اش را نورانی می‌کرد. دیدگان پر از اشکش به او (الگا) زل زده بود. این بار الگا بود که، مانند چند روز پیش، بی‌اراده دست او را در دست گرفت.

پرسید :

-          چه تان است؟صورت‌تان چرا این طور شده؟ چه شده؟

اما علت این دیگرگونی حال او را می‌دانست، و با فروتنی شهد پیروزی را دل چشان از این نشان قدرت خود لذت می‌برد. آینه‌ای پیش روی او گرفت و خندان گفت :

-          صورت خودتان را نگاه کنید، چشم‌هاتان می‌درخشند، خدای من، پر از اشکند. شما موسیقی را چه عمیق احساس می‌کنید!

آبلوموف آهسته گفت :

-          آنچه احساس می‌کنم عشق است. نه موسیقی


آبلوموف / ایوان گنچاروف / ترجمه‌ی سروش حبیبی

لانا 243

می‌دانی آندره‌ی، هیچ وقت در وجود من آتشی روشن نشده است. نه حیات بخش و سازنده و نه مخرب و سوزاننده. در زندگی من، برخلاف دیگران، هرگز آتشی همچون طلیعه‌ی صبح نبوده است که به تدریج بر افق رنگ و آتشی می‌افشاند که بعد به روز مبدل می‌شوند و جهان را گرم و جوشان و ظهر را سوزان می‌کند و بعد آهسته آرام می‌شود و پیوسته رنگ می‌بازد و به قرار طبیعی به خاموشی شب می‌گراید.

نه، زندگی من با خاموشی شروع شد. این حرف عجیب است، اما حقیقت همین است. از همان دقیقه‌ی اول که خودم را شناختم احساس کردم که رو به خاموشی‌ام. وقتی در اداره به نوشتن نامه مشغول بودم خاموش می‌شدم. بعد وقتی کتاب می‌خواندم و حقایقی را درک می‌کردم که نمی‌دانستم در زندگی به چه کارم خواهند آمد، خاموش می‌شدم. درمیان رفقا، به یاوه‌ها و بدگویی‌ها و شایعه‌سازی‌های شیطنت‌بارشان گوش می‌دادم و دوستی آنها را که با گردهم‌آیی‌های بی‍‌هدف و خالی از صمیمیت برقرار داشته می‌شد می‌دیدم و خاموش می‌شدم. در دوستی با مینا، که توانایی خود را تباه می‌کردم و بیش نیمی از درآمدم را، به این خیال که دوستش دارم، به پایش می‌ریختم خاموش می‌شدم. طی گردش‌های غم‌انگیز و عاطلانه، میان دیگرانی که پالتوهای نرم از موی موش و یقه‌ی بیدستر می‌پوشیدند، در شب‌نشینی‌ها و ضیافت‌ها، که داماد مناسبی به شمار می‌آمدم و به همین علت با آغوش باز پذیرفته می‌شدم، مدام در حال خاموش شدن بودم.

آبلوموف /  ایوان گنچاروف / ترجمه‌ی سروش حبیبی