لانا434

دادستان:اگه شما در مورد یه آدم فقط اون کارهایی رو باور کنین که واقعاً انجامشون داده،دکتر عزیزم،در این صورت هیچ وقت نمی تونین اون آدم رو بشناسین.شما هم با این تقاضاتون برای تمام حقیقت! انگار هزاران تصویری که آدم ازشون می ترسه یا بهشون امید می بنده،و همه ی کارهایی که در زندگی مون انجام نشده باقی مونده ن،جزئی از حقیقت زندگیمون نیستن...


ریپ فان وینکله/ماکس فریش/ترجمه ی امید مهرگان

لانا433


بالاخره روزی دنیا مرا به عذری مضحک دستگیر خواهد کرد؛به انتظار روزی نشسته ام که مرا کشان کشان به سیاه چالی با تهویه مطبوع ببرند تا زیر نور لامپ های فلورسنت و سقف های عایق صدا تاوان تمسخر ارزش هایی را بدهم که سال ها در قلب های کوچک لاستیکی شان عزیز داشته اند.



اتحادیه ابلهان/جان کندی تول

لانا 432

يكی از شبها ترزا در خواب شروع به ناليدن كرد. توما او را بيدار كرد. ترزا به محض اين كه چشم باز كرد با انزجار به توما گفت: از اينجا برو! از اينجا برو!... سپس رؤيای خود را برای توما چنين نقل كرد: آنها هر دو با «سابينا» در اتاق وسيعی بودند. در وسط اين اتاق –كه به صحنه تئاتر شباهت داشت– تختخوابی قرار داشت. توما به او دستور داد تا در گوشه اتاق بماند و جلوی چشمان او، سابينا را نوازش ميكرد. ترزا نگاه ميكرد و از اين منظره، به گونه ای تحمل ناپذير، رنج ميکشيد و برای آن كه رنج نفسانی خود را به مدد درد جسمانی درمان كند، زير ناخن هايش سوزن فرو ميكرد. ترزا در حاليكه مشت ها را، گويی كه انگشتانش واقعاً صدمه ديده باشند ميفشرد، گفت: به طور وحشتناكی درد آور بود!
توما او را با مهربانی آرام كرد و ترزا -كه مدام می لرزيد- به آرامی به خواب رفت.
فردا با فكر اين رؤيا، توما چيزی به خاطرش خطور كرد. كشو ميز خود را گشود و بسته نامه های
سابينا را باز كرد. پس از يك لحظه، چشمش به اين قسمت افتاد: «دلم میخواهد در كارگاه نقاشی ام، همچون روی صحنه تئاتر، تو را نوازش كنم. ديگران در اطراف ما خواهند بود ولی حق نزديك شدن به ما را نخواهند داشت، اما آنها نمیتوانند چشم از ما برگيرند.»
بدتر از همه اين بود كه نامه تاريخ داشت و همين اواخر نوشته شده بود؛ يعنی در  زمانی كه ترزا از مدتی قبل از آن در خانه توما به سر می برد....

............................
بار هستی/ میلان کوندرا/ پرویز همایون پور


پ.ن: کتاب را خیلی وقت قبل خوانده بودم. چند روز قبل اما داشتم فکر میکردم که گاهی درد جسمی را برای فراموش کردنِ دردِ روحی ترجیح میدهیم. اولین باری که با چنین چیزی روبرو شده بودم، در این تکه از کتاب بود و برای همین توی ذهنم مانده بود. آن قسمت پررنگ شده، خواست من بود. کتاب را آن زمان از کتابخانه گرفته بودم، برای همین نداشتم. توی نت سرچ کردم و یافتم و خواستم بیاورم اینجا. همین.