لانا 495

فرشته تصمیمش را گرفته بود.
پيش خدا رفت و گفت:
خدایا! میخواهم زمين را از نزدیک ببینم.
اجازه میخواهم و مهلتی کوتاه.
دلم بیتاب تجربهای زمینی است.
خداوند درخواست فرشته را پذيرفت.
فرشته گفت:
تا بازگردم بالهایم را اینجا میسپارم؛
این بالها در زمین چندان به کار من نمیآید.
خداوند بالهای فرشته را بر روی پشتهای از بالهای دیگر گذاشت و گفت:
بالهایت را به امانت نگاه میدارم، اما بترس كه زمین اسیرت نكند، زيرا كه خاک زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت:
باز میگردم، حتما بازمیگردم.
اين قولی است كه فرشتهای به خداوند میدهد.
فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشتهٔ بیبال تعجب كرد.
او هركه را میدید، به یاد میآورد، زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود.
اما نمیفهمید چرا اين فرشتهها برای پس گرفتن بالهايشان به بهشت برنمیگردند.
روزها گذشت و با گذشت هر روز، فرشته چیزی را از یاد برد.
و روزی رسید که فرشته ديگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمیآورد؛ نه بالش را و نه قولش را.
فرشته فراموش كرد.
فرشته در زمين ماند.
فرشته هرگز به بهشت برنگشت!
پیامبری از کنار خانه ما رد شد/ عرفان نظرآهاری