لانا88

[پیک در کمد را باز می کند و انبوهی پوتین از کمد روی زمین می افتد.]
زن: اصلاً نمی فهمم.
پیک: من راه دیگه ای ندیدم، خانم. هر چی از ایشون باقی مونده زیر پاشنه های این پوتین هاست که له و لورده ش کردن. واسه ی همین من همه شون رو براتون آوردم.
زن: می خواین من با این پوتین ها چی کار کنم؟
پیک: ده هزارتا پوتینن، خانم. مقبره ش همین جاست، زیر پاشنه های همین پوتین ها. من وظیفه ام بود براتون بیارم شون. به من دستور دادن. حالا شما هر کاری دوس دارین می تونین با این پوتین ها بکنین.

اسب های پشت پنجره/ ماتئی ویسنی یک/ تینوش نظم جو


لانا66

[در سایه روشن. شاید پس از معاشقه. پشت به پشتِ هم روی زمین نشسته اند و سرهایشان را به هم تکیه داده اند. زن انگور می خورد. مرد سیگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست.]

زن: بگو آ.

مرد: آ.

زن: مهربون تر، آ.

مرد: آ.

زن: آهسته تر، آ.

مرد: آ.

زن: من یه آ لطیف تر می خوام، آ.

مرد: آ.

زن: با صدای بلند اما لطیف، آ.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی دوستم داری.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه چوری که انگار می خوای بهم بگی خوشگلم.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می خوای اعتراف کنی خیلی خری.

مرد: آ.

زن: بگو آ یه جوری که انگار می خوام بگی برام می میری.

مرد: آ.

زن: بگوآ یه جوری که انگار می خوای بهم بگی بمون.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی لباساتو درآر.

مرد: آ.

زن: بگوآ، یه جوری که انگار می خوای ازم بپرسی چرا دیر اومدی.

مرد: آ.

زن: بگوآ، مثل این که بخوای بهم بگی سلام.

مرد: آ.

زن: بگو آ مثل این که بخوای بهم بگی خداحافظ.

مرد: آ.

زن: بگو آ، مثل این که ازم بخوای یه چیزی برات بیارم.

مرد: آ.

زن: بگو آ، مثل این که بخوای بهم بگی خوشبختم.

مرد: آ.

زن: بگو آ، مثل این که بخوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.

مرد: آ.

زن: نه، این جوری نه.

.

.

.

زن: ازم بپرس همون قدر که دوستم داری، دوستت دارم؟

مرد: آ؟

زن: بهم بگو دارم دیوونت می کنم.

مرد: آ.

زن: و اینکه دیگه حوصله ت سر رفته.

مرد: آ.

.

.

.

زن: نمی دونم... شاید... ترجیح می دم امشب خونه غذا بخوریم.

مرد: آ.

زن: باشه، ولی سُسِش رو داریم؟

مرد: آ.

زن: پس بریم بیرون.

مرد: آ.

زن: پس همین جا بمونیم.

مرد: آ...

زن: بیا این جا...

مرد: آ...

زن: تو چشام نگاه کن.

مرد: آ.

زن: تو دلت یه آ بگو.

مرد:...

زن: مهربون تر.

مرد:...

زن: بلندتر و واضح تر، برای این که بتونم بگیرمش.

مرد:...

زن: حالا یه آ تو دلت بگو، انگار که می خوای بهم بگی دوستم داری.

مرد:...

زن: یه بار دیگه.

مرد:...

زن: یه آ تو دلت بگو، انگار می خوای بهم بگی هیچ وقت فراموشم نمی کنی...

مرد:...

زن: یه آ تو دلت بگو، انگار می خوای بگی خوشگلم.

مرد:...

زن: حالا می خوام یه چیزی ازت بپرسم... یه چیز خیلی مهم... و می خوام تو دلت بهم جواب بدی. آماده ای؟

مرد:...

زن: آ؟

مرد:...

زن: ...

مرد:...


.................................................................................................

داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت داشت

ماتئی ویسنی یک/ تینوش نظم جو